محمد على مجاهدى
655
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
رجعت سرخ كربلا را مىسرود اين بار روى نيزهها * با دو صد ايهام معنىدار ، روى نيزهها نينوايىْ شعر او از ناى هفتاد و دو نى * مثل يك ترجيع شد تكرار روى نيزهها چوب خشك نى به هفتاد و دو گل آذين شدهست * لالهها را سر به سر بشمار روى نيزهها زخمىِ داغند اين گلهاى پرپر اى نسيم * پاى خود آرامتر بگذار روى نيزهها يا بر اين نيزار خون امشب متاب اى ماهتاب * يا قدم آهستهتر بردار روى نيزهها قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش * چشم مير كاروان بيدار روى نيزهها زنگيان آيينه مىبندند بر نى يا خدا * پرده برمىدارد از رخسار روى نيزهها ؟ صوت قرآنست اين ؟ يا با خدا در گفتگوست * رو به رو ، بىپرده ، در انظار روى نيزهها ؟ ياد دارى آسمان ! با اختران خورشيد گفت * وعدهء ديدارمان اين بار روى نيزهها ؟ با برادر گفت زينب راه دين هموار شد * گرچه راه توست ناهموار روى نيزهها درد را ، بر چون محمل زد سر خود را كه آه * تيرهتر بادا ز شام تا ، روى نيزهها ! اى دليل كاروان ! لختى بران از كوچهها * بلكه افتد سايهء ديوار روى نيزهها صحنهء اوج و عروجست و طلوع و روشنى * سير كن ، سير تجلّىزار روى نيزهها چشم ما آيينهآسا غرق حيرت شد چو ديد * آن همه خورشيدِ اختربار روى نيزهها فتنهء خاكسترى آتش چقدر رنگ پريدهست در تنور * امشب مگر سپيده دميدهست در تنور ؟ ! اين ردّ پاى قافلهء داغ لالههاست ؟ * يا خون آفتاب چكيدهست در تنور ؟ اين گلخروش كيست كه يكريز و بىامان * شيپور رستخيز دميدهست در تنور ؟ چون جسم پارهْ پارهء در خون تپيدهاش * فرياد او بريدهْ بريدهست در تنور از دودمان فتنهء خاكسترى ، خسى * خورشيد را به شعله كشيدهست در تنور جز آسمان ابرىِ اين شام كوفهسوز * خورشيدِ سر بريده كه ديدهست در تنور دنبال طفل گمشده انگار بارها * با آن سرِ بريده دويدهست در تنور !